حالا که آمده ای...

حالا که آمده ای
کنارم بنشین
این غبارها و بغض ها را کنار بزن
به آسمان خیره شو
بخند
حالا که آمده ای
همین یک کلمه کافی است
آمده ای
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
حالا که آمده ای
همچنان همانی
بی حصار و بی دیوار
آنچنان که جنگل
آنچنان که بهار
حالا که آمده ای
همه ی نام های گم شده ات را پیدا کردم
نام هایی روشن به رنگ مهتاب
باران
دریا
حالا که آمده ای
نگاه کن
به آسمان نگاه کن که چطور بادبادک هایم
در آسمان به دنبال نشانه ای از تو دل می زدند
همه جا را رنگین کرده اند
همه کوچه ها و خیابان ها را
همه چشم ها و چشم اندازها را
من چشم به آسمان داشتم و مردم به دنبال بابادک باز
من چشم انتظار آهو و مردم در انتظار لحظه شکار
من در ساحل چشم به افق های دور داشتم
غافل از صدف هایی که در کنارم می خندیدند
حالا که آمده ای
پیشاپیش همه ی باران ها به دیدارت می آیم
خودت به من آموخته ای برای دیدن دریا دل داشته باش
حالا دیگر صدف ها فقط لبخند می زنند
من هم...
حالا که آمده ای
بی آنکه چیزی بپرسی و بی آنکه چیزی بگویم
زیبا
همین جا نشسته است
روبروی همه ی لحظاتی که تمام نمی شود
حالا که آمده ای
دوباره همان سوال را می پرسی
و من دوباره می گویم
زیبا سرنوشت همه ی مروارید هایی است که متولد می شوند
حالا که آمده ای
قبول کن
من هم همین را می گویم
میان ما فاصله ای نیست
فاصله ها را فیلسوف ها به وجود آورده اند
حالا که آمده ای
کنارم بنشین
این غبارها و بغض ها را کنار بزن
به آسمان خیره شو
بخند
حالا که آمده ای
همین یک کلمه کافی است
رفتن و رسیدن و تازه شدن...
به نام خدا
«بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر»
دانشگاه تهران قبول شدم،فردا می رم.نمی خوام راجع به پست قبلی حرف بزنم.از همه ی دوستان عزیزی که نظر دادن متشکرم و ازتون عذرخواهی می کنم.شاید یک روز بگم که ماجرا به کجا کشید.فعلا وقت رفتنه.رفتن و رسیدن و تازه شدن...
کابوس...
به نام خدا
قبل از رفتنم به دانشگاه باید همه چیز را سر و سامان دهم.احساس تنهایی بدی می کنم،فکر اینکه بعد از رفتنم به دانشگاه چه اتفاقاتی در خانه خواهد افتاد ذهنم را آشفته می کند.مثلا این روزها باید روزهای شادی و خوشی ام باشد،آن هم بعد از آن همه جان کندن برای یک رتبه ی خوب در کنکور. اما حالا این مساله برایم تبدیل به کابوس شده.برایم سخت است که به مادرم بگویم چه نشسته ای که همسرت سال هاست به تو خیانت کرده.
این مساله را از 13 سالگی متوجه شدم و هرچه گذشت صحتش بیشتر بر من معلوم شد.کم کم داشتم همه چیز را فراموش می کردم و خودم را در کتاب هایم غرق که روز ششم عید 88 برادر بزرگترم سراسیمه وارد اتاقم شد و پیامکی که همسر دوم پدرم برایش فرستاده بود به من نشان داد.یخ کردم،مساله ای که داشتم با آن کنار می آمدم دوباره در برابر من ظاهر شده بود.از دست برادرم خیلی ناراحت شدم،هرچند که اصلا به رویش نیاوردم،آخر آن همه سال من این مساله را با کسی مطرح نکردم اما او در این شرایط که من سخت مشغول درس خواندن بودم موضوع را با من در میان گذاشت.با اینکه برادرم از من بزرگ تر است اما مدیریت این مساله مثل همیشه بر دوش من افتاد.قرار شد بعد از کنکور مساله را با مادرم در میان بگذارم.کنکور را که دادم گفتنش موکول شد به بعد از اعلام نتایج،همینطور گذشت و من چیزی نگفتم تا اینکه موکولش کردم به بعد از انتخاب رشته...
می دانم که اگر همینطور پیش رود من از اینجا می روم در ضمن به هیچ وجه نمی توانم مساله را روی دوش برادرم بگذارم چون به او اعتماد کافی ندارم.از طرفی هم نگفتنش ضرر زیادی را به مادرم خواهد زد.پدر با زرنگی فراوان دارد زمین های مادرم را از چنگش در می آورد و به اسم خود می کند.همینطور از گوشه و کنار چیزهایی را برای خودش جمع می کند.در صورتی که تمام زمین ها و خانه مال مادر است.مادرم که حتی فکرش را هم نمی تواند بکند که همسر عزیزش حتی یک دروغ ساده به او بگوید با اطمینان کامل همه چیز را در اختیارش می گذارد.
از پدر متنفرم،نه به خاطر اینکه برایم پدری نکرده،نه به خاطر خلق و خوی خشنش،نه به خاطر اینکه در برابر او ما اجازه ی اظهار نظر نداریم،نه به خاطر اینکه فقط هنگام تحویل سال صورتش را جلو می آورد که ما ببوسیم،نه به خاطر اینکه هیچگاه مرا دختر خود خطاب نکرده،نه... به خاطر هیچ کدام از اینها نیست.خدا خودش می داند که من از حق فرزندی خود گذشته ام.از پدر متنفرم به خاطر اینکه از اعتماد و عشق مادرم به خود سو استفاده می کند و به او که تمام زندگی اش را به پای همسرش ریخته خیانت کرده...
هل لو!
به نام خدا
ای پریشانی های تازه،پرسش های هنوز مطرح نشده،از رنج دیروز به ستوه آمده ام،تلخی آن را تا به آخر چشیده ام...دیگر بدان اعتقادی ندارم و بی سرگیجه بر روی پرتگاه آینده خم می شوم.ای بادهای مهلکه! مرا با خود ببرید... « مائده های زمینی- آندره ژید »
سلام دوستان...
عجالتا از گذشته حرفی نمی زنم،فقط این را بگویم که قدیمی ترین وبلاگم مربوط به سال 85 است که به دیار باقی شتافته.تنها "فارسی شعر"1 را نگه داشتم.شعرهایی که به نظرم قشنگ می آیند آنجا جمع می کنم.مدتی بود که نمی نوشتم،به خاطر مسائل خانوادگی و صد البته کنکور!
که شکر خدا آن را با موفقیت پشت سر گذاشتم 
تا ببینیم نتایج نهایی چه می شود و من راهی پایتخت می شوم یا نه...
به هر حال،فعلا دنبال لینک های خوب می گردم.وبلاگ هایی که واقعا وبلاگ باشند و مطالبشان چیزی هرچند کوچک به من یاد بدهند.
این چند روز اخیر به یک سری وبلاگ قوی برخوردم که از این به بعد مطالبشان را حتما دنبال می کنم.
زندگی من هم "جریانات" دارد! از این به بعد هم اطمینان دارم جریاناتش بهتر تر می شود البته از آن لحاظ!

------------
1-www.farsisher.blogfa.com
تشنگی...
به نام خدا
حالا تازه میفهمم که من به تشنگی محتاجترم تا رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن. دوری، اما نه چنان دوریای که بیقرار و رسوایم کند. همان چند قدم فاصله...
مرا ببوس/ محسن مخملباف
